محمد تقي جعفري

73

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

بىنياز از آنها جريان عادى خود را طى مىكند ، مانند حركت بسوى يكى از كرات فضائى فقط براى اشباع حس كنجكاوى كه پس از روشن شدن نتيجه عينى در زندگى ندارد . البته مىدانيم كه هر سه نوع پديده ، واقعياتى نسبى بوده و در هيچ زمان و براى هيچ كس مطلق نمىباشند . حال اگر بخواهيم بدانيم كه حق و باطل در اين سه نوع پديده‌ها چيست و چگونه از يكديگر تفكيك ميشوند ، بايد اين ضابطه را در نظر بگيريم كه هر موقعيتى از زندگى فردى يا اجتماعى كه تصور شود ، انقسام همهء پديده‌هاى طبيعى و انسانى بر سه نوع مزبور در برابر آن زندگى حق است ، يعنى اگر بگوئيم : همهء پديده‌هاى طبيعى و انسانى براى زندگى در موقعيتى كه قرار گرفته است ، اين مثبت است ، سخنى باطل است و اگر بگوئيم : همهء آن پديده‌ها در آن موقعيت براى زندگى منفى است ، قطعا باطل است ، همچنين اگر بگوئيم : پديده‌هاى بيطرف دخالت مثبت يا منفى در زندگى دارند ، اين يك مطلب باطل است . بنا بر اين قرار دادن هر يك از سه نوع پديده در موقعيت منطقى خود ، حق است . يك معناى ديگر براى حق وجود دارد كه مشخصتر و عينىتر از حق به معناى اولى است . و آن اينست كه هر پديده اى كه براى « حيات معقول » اثر مثبت دارد ، حق است . يعنى حق آن بايستگى و شايستگى است كه مفيد براى « حيات معقول » در همهء ابعاد آن است . با اين تعريف كه براى حق نموديم ، پديده‌هاى بيطرف كه در موقعيتى از « حيات معقول » اثرى مثبت ندارند ، نه حقند و نه باطل ، بلكه حق يا باطل بودن آنها مربوط به انگيزه و هدفى است كه آدمى از ارتباط با آن پديده‌ها منظور نموده است . با دقت در اين مقدمهء مختصر روشن مىشود كه مسئلهء شناخت و تفكيك حق از باطل ، يك مسئلهء كاملا نسبى و گامى شديدا پيچيده و مبهم مىباشد . در عين حال « حيات معقول » را نمىتوان در ابهامات نسبيتها و پيچيدگيها رها ساخت ، زيرا هر لحظه از زندگى آدمى يك پديدهء مشخص و عينى است كه بايد از مجراى كاملا مشخص عبور نمايد . حقيقت اينست كه